برسد به دست زندانی زندان تبریز

ابوذر آذران

اشاره: ۲۰ روز پیش جمعه ۱خرداد ۱۳۸۸، علیرضا فرشی یکانلی، فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر از دانشگاه های صنعتی شریف و تهران، استاد دانشگاههای آذربایجان شرقی، فعال مدنی آذربایجان و روزنامه نگار آذربایجان در ائل گلی تبریز مورد حمله لباس شخصی ها قرار گرفت و به طرز بسیار اسفباری دستگیر شد. ( فیلم + خبر )

۱۸ روز طول کشید تا این مهندس ۳۰ ساله توانست با مادر خود تلفنی حرف بزند و خبر از سلامتی خود بدهد. دستگیری علیرضا فرشی و دیگر فرزندان غیور آذربایجان در حالی با بایکوت خبری رسانه ها مواجه است که حقوق بشر، آزادی، حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ... سرواژه تبلیغات انتخاباتی شده است. متن حاضر رنج نامه ای است خطاب به علیرضای آذربایجان.

اگر در فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟
مثلا در شرایط جنگی؟!
من دلم می هراسد...

علیرضا!

شاید تو در سیاهچال زندان تبریز نمی دانی که در خیابان های ایران سیل جاریست سیل انسان. انسانهایی هم سن و سال تو و من. برخی از آنان آبی پوشیده اند اینان انگشت شمارند سردار جنگ تحمیلی ۸ ساله ای را تبلیغ می کنند که جان هزاران جوان دهه ۶۰ از جمله پدر تو را گرفت. ( فاعل جنگ است نه سردار جنگ)

برخی دیگر سفید می پوشند و بر سفیدی لباسشان مهری به رنگ عناب حک شده است: تغییر. آنان شیخی را تبلیغ می کنند که شعار آزادی و شهروندی را رساتر از روشنفکران لیبرال فرانسه فریاد می زند. علیرضا! باورم شده است که او راست می گوید. اما نه، مگر می شود قافله سالار قبیله قدرتمندان از آزادی انسان سخن بگوید و آنگاه فرزند شهید دفاع مقدس که زمانی رسیدگی به معیشت آنان تکلیف او بود، تنها به جرم مطالبه طبیعی ترین حق بشری خود پشت میله های هیچستان باشد؟

گروهی دیگر، پرچم سه رنگ ایران می پوشند. باور کن! علیرضا! همان پرچمی که پدر تو آن را بوسید و بویید و برای اهتزاز همیشگی آن جانش را فدا کرد. همان پرچم علرضا! همان پرچم اکنون پیراهن عثمانی دروغگویانی از جنس شیطان شده است. تو تاریخ خوانده ای بهتر از من علیرضا! اینان را می شناسی. همانان که آذر ۲۵ کتابهایمان را سوزاندند همانان که مرداد ۳۲ مصدق را به زیر افکندند! بله شبان بی مخ ها!

علیرضا! نمی دانی رییس شبان بی مخ های پرچم پوش، این چند روز ، رو در روی مردم چه دروغ ها که نگفت. خدا را شکر که تو در زندانی و این دروغ ها را نشنیدی و الا من که تو را می شناسم اعصابت داغون می شد. او دو روز پیش آمد آذربایجان و می دانی چه کرد علیرضا؟ او یعنی احمدی نژاد ، ترکی حرف زد! گفت: "زبان آذربایجان زبان غیرت ایران است." من دلم گرفت. آخر ابلیس! فرزندان آذربایجان تنها بخاطر دفاع از همین زبان هم اکنون در زندان هستند.

من دلم گرفت.

زمانی اردبیل را به بهانه شکوفایی آن از تن آذربایجان جدا کردند و دودستی دادند به این ابلیس بی همه چیز. او آمد و هر بلایی که می توانست بر سر آذربایجان آورد. ایرانیان گوشه ای از این بلای خانمانسوز را در این چهار سال چشیدند و برنتافتند.

علیرضا! کسی از کرمانیان، اصفهانیان، یزدیان و فارسیان نمی پرسد این احمدی نژاد که رییس چمهور زاده نشده است، پیش از این کجا بوده است؟ آنان نمی دانند که بولدزر تخریب پیش از ایران، آذربایجان را تخریب کرده است و زمانی که استان و دیار آنها توسط هاشمی ها و خاتمی ها شکوفا می شد آذربایجان ویران می گشت.

و گروه چهارم سبزپوشند. اینان خیابانهای ایران را فتح کرده اند و نخست وزیر دوران جنگ را تبلیغ می کنند. موسوی از لاک ۲۰ ساله خود سر بر آورده و می گوید: "برای ایران احساس خطر می کنم." دلم می خواست آمدنش را به فال نیک بگیرم اما نتوانستم برادر! من تاریخ خوانده ام من آیندگان و روندگان به ستاد "مهندس" را می شناسم. من رفتارهای ۲۰ ساله مهندس را رصد کرده ام. من نمی توانم به ارتجاع رای بدهم.

علیرضای عزیز! سیل سبز انسانی می رود که انقلابی دیگر برای ایران به ارمغان آورد. انقلابی که در شکل متمایز است اما در محتوا تفاوتی با انقلاب های پیشین ندارد. گروهی آمده اند تا دمادم سحر در خیابانهای تهران رژه می روند، بدون اینکه بدانند قدرت را از یکی می گیرند و به دیگری می دهند آنها نمی دانند که این دیگری با آن یکی هیچ تفاوتی ندارد. انقلاب موسوی همانند همه انقلابهای دیگر فرزندان خود را خواهد خورد، همان فرزندان ۲۰ ساله ای که ۸ سال دیگر ۲۸ سال می شوند، ۲۸ ساله هایی افسره، بیکار، سرخورده و مایوس.

علیرضای عزیز! بی شک اگر زندان نبودی اکنون تحلیل های دقیقت را از آرایش سیاسی حاضر می نوشتی. اما نیستی چه کنم؟ گویا به عدم رفته ای! دیگر ایملیهای روزانه ات را دریافت نمی کنم. تو دیگر اطلاع رسانی نمی کنی. نمی دوی. برنامه ریزی نمی کنی.

یادم نرود موسوی قول داده است که اصل ۱۵ را عملی کند. گفته است بنیاد ملی حفظ و گسترش زبانهای قومی تاسیس می کند. گفته است حقوق اقلیت ها را به رسمیت می شناسد. او اگر چه نمی داند ما آذربایجانی ها قومیت نیستیم، ملتیم با زبان و فرهنگی متمایز . و اگر چه نمی پذیرد ما آذربایجانی ها اقلیت نیستیم، اکثریتم اکثریتی پرکار، باسواد و مظلوم، باشد! نداند! نپذیرد! اما این را که می داند هم اکنون فرزندانی عزیز از آذربایجان در زندان هستند چرا حتی یکبار نمی گوید؛ بس است آزادشان کنید.

این روزها از اخلاق و بی اخلاقی فراوان سخن می رود. عده ای با بی اخلاقی های بی انتهای خود رسوا می شوند و عده ای از این بی اخلاقی ها سواستفاده کرده و خود را اخلاقی می پندارند. آنها در سفسطه عجیبی گرفتارند فکر می کنند چون رقیبشان غیر اخلاقی است پس خودشان که در برابر آن قرار دارند، اخلاقی هستند! همینان نمی دانند که فرزند بااخلاق آذربایجان اکنون دربند است و کسی از قافله قدرت به این اسارت اهمیتی نمی دهد.

چه بگویم؟ روزنامه های آزادیخواه(!) هر روز صدها مدال اخلاق نثار خاتمی و هاشمی و موسوی می کنند و دریغ از یک خبر کوتاه در مورد دستگیری تو. تو مگر آدم کشته ای علیرضا، که اینها حاضر به یاد کوتاه تو در روزنامه های خود نیستند؟

تو در شرایطی در زندان هستی که ایران یکپارچه آزادی می خواهد. همه اصحاب قدرت با لقلقه آزادی در جستجوی برگه های رای هستند. آنان از دراویش گنابادی گرفته تا رکسانا صابری دفاع می کنند تا اندکی رای بیاندوزند. با این حال آنان حاضر نیستند حتی برای رای، نام تو را بر زبان جاری سازند. تو چه کرده ای علیرضا؟

اگر تو در فضای عادی و غیر انتخاباتی دستگیر می شدی، چه اتفاتی می افتاد؟ من از فوانین کیفری و جزایی اطلاعی ندارم اما به یقین حکمی غیر عادلانه صادر می کردند و البته این حکم هم در روزنامه های آزادیخواه منعکس نمی شد. مگر مغز خر خورده اند!
اگر فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟ مثلا در شرایط جنگی؟! من دلم می هراسد... .

علیرضای عزیز! به احتمال زیاد موسوی بالاترین رای خود را از آذربایجان می آورد. موسوی با این رای وارد پاستور می شود. اما نمی دانم صدای جوانان آذربایحان را که اکنون یکصدا موسوی موسوی را فریاد می کشند، خواهد شنید یا نه؟ البته به گوشهای او اطمینانی نیست. او سه سال پیش نفیر گلوله ها را در تبریز، ارومیه، میاندوآب، سراسکند، مرند، جلفا، سولدوز، ماکو و ... نشنید، او فریاد " تورک دیلینده مدرسه"ی تو را نشنید، فریاد همسرت را در اعتراض به دستگیری تو نشنید، اما امید است همه این فریادهای آزادیخواه را یکجا در پاستور بشنود.

من که امیدی ندارم اما در ناامیدی بسی امید است شاید، شاید، شاید آسمانیان فریاد آذربایجان را به گوش او برساند و تو همراه همه فرزندان پاک آذربایجان خارج از زندان، برای مطالبه بدیهی ترین حقوق بشری خود فعالیت کنی و دیگر آنجا نروی که الان هستی.

http://aszaka.blogfa.com/post-269.aspx

 
Free counter and web stats Savalansei Posts Feed